تبليغاتX
خلوت ِدل
 
 

 

کرم های شب تاب درفضای پر سبزه و علف، گودال های کوتاه فریبنده اند . در کف یک دست، دیگر تقریبن جذابیتی ندارند و فقط نوری کم سو و اندک متصاعد می کنند. برخی اشخاص و برخی اشیا نیز نیاز به فاصله دارند که آنها را از ما دور نگه دارد تا جذاب باشند..

ابله محله/کریستین بوبن/

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:19  توسط رها  | 
 

 

آدم گاهی نمی دونه بابخشی از خاطرات زندگیش دقیقا باید چه کارکنه؟!..

آهنگ "همدم "معین تو این هوای بارونی ...

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:16  توسط رها 

 

برای سخن گفتن حتما نیازی نیست واژه ها را به کار ببری..!

کریستین بوبن

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:5  توسط رها 

گفتی: "به روزگاران مهری نشسته..." گفتم:

بیرون نمیتوان کرد "حتی" به روزگاران

 

وین نغمه ی محبت، بینِ من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 

 


ده پونزده سال پیش، ده دوازده تا گلدون داشتم که خیلی دوسشون داشتم. آب و کودشون همیشه سر ساعت بود. خیلی با دقت بهشون می رسیدم. انگار که بچم باشن، چشم ازشون برنمی داشتم. آمار تک تک جوونه ها و شاخ و برگاشونو داشتم. تا اینکه رفتم دانشگاه و بعد هم سرکار. مشغله م که زیاد شد دقت و رسیدگیم به گلدونا کم شد. اوایل تاخیر ها یه روز دو روز بود، اما کم کم  کارا زیاد شد و تاخیرا به هفته کشید. اولین بار که خاک ترک خورده و برگای شل شده گلدونمو بعد یه هفته بی آبی دیدم نزدیک بود سکته کنم. یه پارچ آب یه ضرب ریختم پاش و نشستم یه ساعت زل زدم بهش. بعدهم به خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت برا آب و کودشون سهل انگاری نکنم ولی این قول یه هفته بیشتر دووم نداشت! دوباره کار و گرفتاری و فراموشکاری. اما فکرشون شده بود خوره روحم . بعضی شبا خواب می دیدم انقدر بهشون آب ندادم که یه تیکه چوب شدن! نصفه شب از خواب می پریدم و هول راه می افتادم که آبشون بدم. هرچی مامان میگفت بدشون به یکی گوش نمی دادم. نمی تونستم ازشون دل بکنم. بهشون انس داشتم.

 گذشت و بعد شش ماه گلام دیگه اون گلای سابق نبودن.بی حال و بی رمق.. من داشتم با دوست داشتنم به اونا ظلم میکردم، اونا رو از بین می بردم .. تا بالاخره یه روز تصمیم گرفتمو همشونو بخشیدم به این و اون..

حالا شده حکایت این وبلاگ.یه روزایی خیلی بهش می رسیدم. سر موقع سر وقت پست می نوشتم و آپ دیت میکردم اما حالا سال به سالم سر نمیزنم. یه جورایی یتیم شده. دلم میخواد بزارمش سر راه بلکه گیر بهتر از من بیفته!گیر یکی که بهش برسه. فقط نمیدونم چه جوری باید ازش دل بکنم. اون دفعه که گلامو دادم رفت تا مدت ها افسرده شده بودم حالا نمی دونم با این چه کار کنم؟

 

 

پ.ن

من هنوزم وقتی از چیزی ناراحتم شب خواب می بینم گلدونام بی آب موندن!..

 

 

پ.ن

یکی پیداشه و اینجا رو از دست من نجات بده!





  نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:27  توسط رها  | 

 

هـــر روز     منم بی تو     و    من بی تو     و لا غیــر..

 

مگــــر به سایه نام ِ تو رو کنم پس از این ..

 

پ.ن

ان مغفرتک اوسع من ذنبی

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 19:35  توسط رها  | 

 

برام هیچ حسـی شـبیه تو نیسـت

کنار ِ تو درگیر آرامشم

همـین از تمـام ِ جـهان کافـیه

همین که کنارت نفس می کشم

 

در دست های من همه دا غ دو دست ِ تو ..

 

 

غروب جمعه

۱۲ اسفند ماه ۱۳۹۰

 


پ.ن

من هزار خط و کلمه بدهکار مهربانی های توام..

اللهم لک الحمد حمد الشاکرین

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 11:29  توسط رها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM