ما که می ترسیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

 

 

 

کامنتای یاحمید و آلوچه رو که دیدم یاد چند سال پیش، اون اوایل وبلاگ نویسی افتادم. چقــدر چسـبید. دمتون گرم! لذت خاطرات بچگی رو داشت. به همون شیرینی! انقدر کیف کردم که دلم خواست یه پست جدید بذارم و بشینم منتظر!

حال و هوایی داشتیم برا خودمونا! یادش بخیر..

از دوستای قدیمی چه خبر؟ کی آمار بچه هارو داره؟ آلوچه جان از آبجی چه خبر؟ هرکی از هرکدوم سر سراغ دارید یه خبری بدید. بلکه دوباره مثل قدیم جمع شیم دور هم و از نو بنویسیم..

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 12:34  توسط رها  | 

به چشم هایت بگو
انقدر برای دلَم رجز نخوانند
من اهل جنگ نیستم
شاعرم!


خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم
شعری می نویسم
آنوقت
اگر توانستی
مرا در آغوش نگیر …

 

 پ.ن 

عاشق لباس دختره تو عکسم.

 

پ.ن

دیروز تو هایپر دنبال یه کتاب میگشتم, برباد رفته رو دیدم. ازون موقع گیر کردم تو تابستون سیزده سالگی. بعد هرچی فکر میکنم نمی فهمم این همه سال چه جوری گذشته! به گمونم یه برش از زندگیم گم شده!!! یه حس غریبی دارم..

 

پ.ن

بوی پاییز داره میاد..

دلم کیک شکلاتی میخواد با چایی داغ تو یه بعد از ظهر خنک

 

پ.ن

خدا جان!

این بهشتی که برا زیر پای ما وعده دادی هرچی هم باشه باز کمه!!!

گفتم در جریان باشی.

والا!!!

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 8:36  توسط رها  | 

باران تـــویی

به خاک مـن بزن..

 

پ.ن

سپاس تو را

برای تمام مهربانی هایت ..

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 15:37  توسط رها  | 

از تمام دنیا

یک صبح سرد

یک چای داغ

و یک صبح بخیر ٍ تو کافیست..





پ.ن

هنوزم روزای ابری و بارونی همون خاصیت قدیمی خودشو داره!




  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 10:38  توسط رها  | 


شاه نشین
چشم من تکیه گه خیال توست..






من تمام دارایی ام همین دل بی تاب است..

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 17:4  توسط رها  | 

گرمی دستهای تو

آتشی ست که با آن

تمام وجودم را گرم خواهم کرد

حتی در سرمای زمستان

و این یعنی همان "دوست داشتن"

و برای دوست داشتن

دلیل نمیخواهم

"همان دستهای تو کافیست"




پ.ن

خیلی وقته با عزیزی قرار گذاشتم که ولو شده ماهی یه بار، بنویسم تا بلکه بهانه ای بشه و دوستای قدیم دوباره دور هم جمع بشیم، اما نشده! سربالایی نفس گیر مادرانه های ما تمام نشدنی ست!




  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 14:33  توسط رها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM