فکر کردن به "تو" یعنی غزلی شورانگیز

 که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافیست ..

 

 

پ.ن ۱ 

تصویر این روزهای من و جوجه ..

 

پ.ن۲

دلم می سوزه که پدرا خیلی وقتا شاهد "اولین" های بچه هاشون نیستن.

اگه پاداش مادر بودن اینه، من راضی ام به همه اون سختی ها..

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 22:37  توسط رها  | 
 

پست "نجوا" داغ دلمو تازه کرد.متاسفانه منم خیلی وسواسی ام.خیلی دچار خود سانسوری ام. حقیقت اینه که هیچ وقت نفهمیدم دقیقا مشکل از کجاست و چطوری باید حلش کنم!! نمی دونم شاید می ترسم از قضاوت آدما درباره خودم!! شاید.. شایدم این تیپ رفتار دلایل دیگه ای داره.نمیدونم. نظر شما چیه؟!

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 22:4  توسط رها  | 

 

کسی که برای تو آرامش بیاورد مستحق ستایش است.

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 7:1  توسط رها  | 

 برای من

روز آشنایی با تو

روز اول "مهــر" بود..

 

پ.ن1

این خونه جدید که اومدیم یه مدرسه راهنمایی پسرونه نزدیکمونه. دیروز از صب اینا بزن و بکوب داشتن تا خود ظهر! چون اول مهر بود!!

پ.ن2

الان یه هفته ده روز میشه که هر کانالی میزنی یه کارشناس آوردن که والدین چطور با بچه ها برخورد کنن که فرزندانشون به مدرسه و تحصیل علاقه مند بشن!

 

پ.ن3

خواهرزاده همسری امسال پیش دبستانی میره. یه هفته پیش زنگ زدم احوالپرسی بعد می پرسم لباس فرماشو گرفتی؟ میگه آره.  میگم چه رنگیه؟ میگه یه تی شرت سبزه که عکس سنجاقک روش داره با شلوار لی!!

 

پ.ن4

مدیونی فک کنی دارم حسادت میکنم!! ابداااا !!!

فقط دهن آدمو وا می کنن وقتی میگن نگید ما نسل سوخته ایم...

 

 

 

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 13:56  توسط رها  | 

 

ما که می ترسیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم روزگاری که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد...

 

 

 

کامنتای یاحمید و آلوچه رو که دیدم یاد چند سال پیش، اون اوایل وبلاگ نویسی افتادم. چقــدر چسـبید. دمتون گرم! لذت خاطرات بچگی رو داشت. به همون شیرینی! انقدر کیف کردم که دلم خواست یه پست جدید بذارم و بشینم منتظر!

حال و هوایی داشتیم برا خودمونا! یادش بخیر..

از دوستای قدیمی چه خبر؟ کی آمار بچه هارو داره؟ آلوچه جان از آبجی چه خبر؟ هرکی از هرکدوم سر سراغ دارید یه خبری بدید. بلکه دوباره مثل قدیم جمع شیم دور هم و از نو بنویسیم..

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 12:34  توسط رها  | 

به چشم هایت بگو
انقدر برای دلَم رجز نخوانند
من اهل جنگ نیستم
شاعرم!


خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم
شعری می نویسم
آنوقت
اگر توانستی
مرا در آغوش نگیر …

 

 پ.ن 

عاشق لباس دختره تو عکسم.

 

پ.ن

دیروز تو هایپر دنبال یه کتاب میگشتم, برباد رفته رو دیدم. ازون موقع گیر کردم تو تابستون سیزده سالگی. بعد هرچی فکر میکنم نمی فهمم این همه سال چه جوری گذشته! به گمونم یه برش از زندگیم گم شده!!! یه حس غریبی دارم..

 

پ.ن

بوی پاییز داره میاد..

دلم کیک شکلاتی میخواد با چایی داغ تو یه بعد از ظهر خنک

 

پ.ن

خدا جان!

این بهشتی که برا زیر پای ما وعده دادی هرچی هم باشه باز کمه!!!

گفتم در جریان باشی.

والا!!!

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 8:36  توسط رها  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM